ارسال شده از = گلناز مجیدی
این مطلب مربوط به یکشنبه ۲۷/۱۲/۹۱
بذارین همه چیو از اول بگم.من امروز به ۵ دقیقه تاخیر رفتم مدرسه.نزدیکاش که رسیدم حس کردم کسی توش نیست چون فقط صدای پرنده ها میومد و جلوی مدرسه هم فقط یه ون بود.فکر کردم شاید مدرسه تعطیل باشه ولی وقتی رفتم داخل دیدم حنانه رضایی و آیدا جلوی در واستادن.کم کم پریا و مهتاب و همتا رو هم دیدم.ولی از بقیه بچه های مدرسه هیچ خبری نبود.بعداونا گفتن که از ۳۵۰ نفر دانش آموز مدرسه فقط ( به طور تقریبی چون بعدا اضافه شدیم) ۲۵ نفریم.بعد گلسا و ستاره هم اومدن.تازه جلوی راه پله های طبقه بالا مدرسه هم چند تا سطل آشغال گذاشته بودن یعنی پلمپ شده.برای همین همه رفتن کلاس خانم عصمتی.بعد خانم مشایخان اومد و منم کتاب ریاضیم کامل بود جاتون خالی ۲۰ امتیاز گرفتم یعنی الان ۲۰۰ امتیاز دارم![]()
.بعدم خانم مشایخان تو کلاس خانم عصمتی کارتون کشاورز و روبات رو گذاشت.تو کلاس ۴ ۵ تا کلاس دومی بودن و یک دوتا سومی چند نفر از کلاس ششم های دیگه و یه چند نفر دیگه.آها راستی خواهر حنانه (یگانه) هم بود.بعد خانم آهنگ گذاشت و خلاصه یک زنگ همینطوری تموم شد.زنگ بعد گفتن برین تو حیاط هر کار دوست داشتین بکنین.ما هم یه توپ سبز(از اینایی که تو سوپرا هم میفروشن) پیدا کردیم و وسطی بازی کردیم.تیم ما گلسا و همتا و مهتاب و فاطمه برادران و خودم بودیم . تیم مقابل هم پریا و کیانا رشیدیان و یه دختره ی دیگه که فکر کنم اسمش مهناز باشه و یگانه و مبینا رمضانی بود.حالا حدس بزن چه قدر بازی کردیم؟!
یک ساعت؟
دو ساعت؟
نخیر سه ساعت و خرده
وسطی بازی کردیم.دست آخر ما باید توپ می زدیم و توپشم بد بود کلی انرژی میگرفت بخوایم محکم به زمین بزنیم(چون اونی که مهناز بود هر یه دقیقه یه بار پاس میگرفت نمیشد هوایی بزنیم) دیگه فک کنم یه ساعت طول کشید تا ببریم آفتابم بود و هوا گرم بود.دیگه همه به جز اون مهناز حالشون گرفته بود و از وسطی بیزار شده بودن.خانم مشایخانم یک ساعت پیشش رفت.منم ماهیچه های پام خیلی گرفته بود و به زور از جام تکون می خوردم.بعد برای تنوع گفتیم استُپ هوا بازی کنیم.منه نیم ساعتی باز کردم و ۴ ساله شدم اسمم گذاشتن گل رز
. (شانسی. چون سه تا انگشتشون رو گرفتن جلوم گفتن یکی انتخاب کن.دو تاش بد بود یکی خوب که خوبه افتاد)
بعد دیگه منم از خستگی گفتم دیگه بازی نمیکنم و رفتیم کلاس خانم عصمتی.خوب بود کوچیکترا رفته بودن برای همین همه شیشمی های سه کلاس رو میزا لم دادن باهم درباره "برج ایفل" رفتن به پاریس پریا وظیفه دان" و "کارتون های مختلف" حرف زدیم.بعدم یه خانمه اومد تو کلاس گفت ساکت باشین وگرنه باید برین بیرون.ما که داشتیم عادی گفت و گو می کردیم.بعد خانم خالقی اومد و گفت که شما ها که هنوز اینجایین و بعدم ما رفتیم.
آخی خسته شدم اینقدر تایپ کردم
.اگه غلط املایی داشتم ببخشید حوصله تصحیح ندارم.تو کلاسم میدونین که وقتی تند مینویسم غلط و غولوط زیاد مینویسم .راستی تو کلاسامونو فرش کردن.منکه ندیدم ولی گلسا رفت بالا دید.بچه ها اگه تو عید مطلب نذارین من خودم می ذارم چون اونایی که تو وبلاگ برای بازدید میان از دیدن مطلب تکراری خسته میشن و دیگه نمیان.راستی سر میزنین حتما حتما حتما نظر بذارین تا انگیزه پیدا کنم بازم مطلب بذارم.
اگه تونستم براتون آموزش کامپیوتر و پاورپوینت هم میذارم
راستی امروز تولدم بود.تو پست بعدی یه جشن کوچولو گرفتم.
دلم براتون تنگ میشه.بدرود ![]()