آنكه ميزد پيش ما پيوسته لاف دوستي
بُوَد كردارش ز خامي بر خلاف دوستي

هر كه بهر دوستان ساز مخالف ميزند
مي كند خود را دچار اختلاف دوستي

مشتري بر ماه كنعان ميتوان شد زمهر
رشته اي آري بكف گز ز كلاف دوستي

همدم دُردي كشان صاف دل خواهي شدن
جرعه اي بنوشي گراز صهباي صاف دوستي

منصرف از دشمني با دشمنان گشتن خطاست
ليك از ياران نشايد انصراف دوستي

سازش ما و رقيب سفله غير ممكن است
آب و آتش را نشايد ائتلاف دوستي

فارغ از بيم و اميد ظالم و عادل شدم
تا گرفتم جاي چون عنقا بقاف دوستي

چون رسي در كعبه دل خواه دشمن خواه دوست
از صفا كن سعي چون ما در طواف دوستي

تا زبي شرمي بسر داري هواي دشمني
كي شوي اگاه از راز عفاف دوستي

رفع دشمن رهام آسان است اما مشكل است
رفع ان دشمني كه دارد اعتراف دوستي