عصریک روزسرد ایام تعطیل,پسربچه ای شش هفت ساله جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.پسرک پا برهنه بود و لباس هایی کهنه و پاره برتن داشت.زن جوانی که از انجا می گذشت با دیدن پسرک نگاه حسرت باری را درچشمان ابی رنگش مشاهده کرد.پس دستش را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرم خرید.بعد هر دو از مغازه خارج شدند.
زن گفت":حالا برو خونه و از این تعطیلات حسابی لذت ببر"
پسرک نگاهی به او کرد و گفت:"خانم,شما خدا هستید؟"
زن لبخندی زد و گفت:"نه پسرم,من بنده ی خدا هستم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ ساعت 19:30 توسط دانش آموزان کلاس ششم
|