مردی گفت:((خدایا تو کجایی؟بگذار تو را ببینم.))

ستاره ای درخشید اما مرد ندید!

مرد فریاد کشید:((خدایا یک معجزه به من نشان بده!))

کودکی متولد شد اما باز مرد توجهی نکرد!

مرد در نهایت ناامیدی فریاد زد:((خدا خودت را به من نشان بده و بذار تو را ببینم،از تو خواهش میکنم!))پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

ما خدا را گم میکنیم؛درحالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد.خدا اغلب در شادی های ما شریک نیست.تابحال چند بار خوشی هایت را به او گفته ای؟؟؟تابحال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟؟که چقدر همه چیز خوب است؟؟؟که چه خوب که او هست؟؟؟

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.زمانی که خسته و درمانده به طرفی میرویم خیال میکنیم که تنها زمانی که به خواسته های خود برسیم او مارا دیده و حس کرده اما گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست.

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد؛به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را در خود حس نکنم؛به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد؛تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست!