شکل خدا
شکل خدا
مدت زیادی از تولد ساکی کوچولو نگذشته بود.ساکی مدام به پدر و مادر خود اصرار می کرد و از آنها می خواست تا او را با نوزاد تنها بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند که ساکی هم مثل تمام بچه های چهار پنج ساله نسبت به برادر کوچکش حسودی کند و
بخواهد به برادرش آسیب برساند.
به همین دلیل جواب پدر و مادر او همواره منفی بود.اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت نبود و او همیشه
صورت برادرش را نوازش وبا او بازی می کرد.
به همین علت بعد از گذشت زمانی مادر و پدر قبول کردند و ساکی با خوشحالی به طرف اتاق نوزاد رفت
و در را بست.ولی در کامل بسته نشده بود و مادر وپدر می توانستند سخن های ساکی را گوش بدهند.
ساکی بهآرامی به برادرش گفت:(خوب بگو نینی کوچولو،به من بگو خدا چه شکلیه؟چون کمکم داره یادم میره.
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ ساعت 17:46 توسط دانش آموزان کلاس ششم
|