امشب

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است




در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را




من آن ابرم كه مي خواهد ببارد

دل تنگم هواي گريه دارد

دل تنگم غريب اين در و دشت

نمي داند كجا سر مي گذارد



من آن رودم كه تنها آب دارم ، نگاهي خسته و بي تاب دارم

من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصويري از مهتاب دارم




گل اگر خشك شود ساقه اش مي ماند

دوست اگر جدا شود خاطره اش مي ماند




زندگي زيباست
زشتي هاي آن تخصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان



زندگي دفتري از خاطره است

يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك

يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم





 
می گذر