در نخستين‌ روز تيرماه‌ 1329در همدان‌ به‌ دنيا آمدم. كودكی‌ قابل‌ ذكری‌ نداشتم. مثل‌ همهِ‌ بچه‌ها بازی‌ مي‌كردم‌ و درس‌ مي‌خواندم. اسباب‌بازی‌ مهمی‌ نداشتم. وسيله بازي‌ فردی‌ من‌ جوي‌ آب‌ توی‌ كوچه‌ بود. سدّی‌ جلو خانه‌مان‌ مي‌ساختم‌ و حركت‌ آب‌ را به‌ سوی درخت های حاشيهِ‌ جوی‌ هدايت‌ می‌كردم. حوضچه‌ای هم‌ پديد میآمد كه‌ من‌ پاچه شلوارم‌ را بالا بزنم‌ و پاهايم‌ را در خنكی‌ آب‌ حوضچه‌ بازی‌ بدهم.
كلاس‌ پنجم‌ دبستان‌ بودم‌ كه‌ فهميدم‌ مي‌توانم‌ شعر بگويم. بعد از نيمه‌ شبي‌ از خواب‌ بيدارم‌ كردند كه‌ به‌ حمام‌ برويم. هفته‌اي‌ يك‌ بار شب ها به‌ حمام‌ مي‌رفتيم، چون‌ حمام‌ محلّه‌ ما روزها زنانه‌ بود. بوق‌ حمام‌ را كه‌ مي‌زدند از خواب‌ بيدارمان‌ مي‌كردند و با چشم هاي‌ خواب‌آلوده‌ كوچه‌هاي‌ تاريك‌ را بقچه‌ به‌ بغل‌ پشت‌ سر مي‌گذاشتيم‌ تا به‌ حمام‌ برسيم. در حمام‌ كار ما بچه‌ها كمك‌ كردن‌ به‌ بزرگترها بود: سرِ يكي‌ آب‌ مي‌ريختيم، پشت‌ آن‌ يكي‌ را كيسه‌ مي‌كشيديم‌ و...
آن‌ شب‌ هم‌ به‌ دستور پدر، مشغول‌ كمك‌ كردن‌ به‌ بندهِ‌ خدايي‌ بودم‌ كه‌ بسيار ضعيف‌ و لاغر بود. پوست‌ و استخواني‌ بود و ستون‌ فقراتش‌ را مي‌شد شمرد. تعجب‌ كردم. علت‌ لاغري‌ پيش‌ از حدش‌ را پرسيدم. از روزگار ناليد و بيماري‌ طولاني‌ و اين‌ كه‌ مسافر است‌ و بايد به‌ شهرش‌ برگردد. آمده‌ بود تا تن‌ و بدني‌ بشويد. به‌ خانه‌ كه‌ برگشتم‌ نتوانستم‌ بخوابم. سعي‌ كردم‌ شرح‌ رنج‌ آن‌ بندهِ‌ خدا را بنويسم. نوشتم:

بود مسافر يكی‌ اندر به‌ راه‌ توشه‌ كم‌ راه‌ فزون‌ بی‌پناه‌

و همين‌طوري‌ ادامه‌ دادم‌ و فردا، سر كلاس‌ خواندم‌ و معلم‌ گفت‌ كه‌ تو شاعري‌ و اين‌ كه‌ نوشته‌اي‌ شعر است. بعدها فهميدم‌ كه‌ مصرع نخست‌ اين‌ نوشته‌ام، برگرفته‌ از يكي‌ از ابيات‌ صامت‌ بروجردي‌ است. صامت‌ و قمري‌ هم‌ داستاني‌ در كودكي‌هاي‌ من‌ دارند. پدرم‌ كنار كرسي‌ مي‌نشست‌ و با آواز صامت‌ و قمري‌ مي‌خواند. هر دو شاعر دربارهِ‌ كربلا هم‌ سرده‌ بودند. پدرم‌ قوي‌ بنيه‌ بود. وقتي‌ شعرهاي‌ كربلايي‌ را مي‌خواند اشكش‌ درمي‌آمد. براي‌ من‌ كه‌ او را قوي‌ و زورمند مي‌ديدم، ديدن‌ اشك‌ و اندوهش عجيب‌ بود. خيلي‌ دلم‌ مي‌خواست‌ بدانم‌ آن‌ كلمه‌هاي‌ سياهي‌ كه‌ بر كاغذ ديوان‌ صامت‌ و قمري‌ نقش‌ بسته‌ چه‌ هستند و چه‌ قدرتي‌ دارند كه‌ پدر زورمندم‌ را به‌ گريه‌ مي‌نشانند. اين‌ بود كه‌ تا سواددار شدم، سعي‌ كردم‌ شعرهاي‌ اين‌ دو ديوان‌ را بخوانم. صامت‌ فارسي‌ بود و با حروف‌ سربي‌ چاپ‌ شده‌ بود و كمي‌ مي‌توانستم‌ كلماتش‌ را بفهمم. اما قمري‌ تركي‌ بود و چاپ‌ سنگي‌ و فاصله‌ سواد من‌ و آن‌ ديوان‌ بسيار.
نخستين ‌شعرهايي‌كه‌ حفظ كردم، شعرهاي ‌مثنوي‌ مولوي‌ بود. مرحوم‌ مادرم‌ گاه‌ و بي‌گاه‌ قصه‌هاي‌ مثنوي‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. نيم‌ دانگ‌ صدايي‌ داشت و براي‌ دل‌ خودش‌ مثنوي‌ را كه‌ در مدرسه‌ كودكي‌ و در خانهِ ‌پدر آموخته ‌بود، از حفظ ‌مي‌خواند. من ‌عاشق ‌زمزمه‌هاي ‌گرم‌ مادر بودم. وقتي ‌به‌ كارِ خانه‌ مشغول‌ بود و مثنوي‌ هم‌ مي‌خواند، سكوت‌ مي‌كردم‌ و سراپا گوش‌ مي‌شدم‌ كه‌ جام‌ وجودم‌ را از شراب‌ پرعاطفه‌ و گرم‌ شعرهايي‌ كه‌ مي‌خواند لبريز كنم.
يكي‌ از سخت‌ترين‌ كارهاي‌ آن‌ روزگار، “لباس‌ شستن” بود. مخصوصاً در سرماي‌ زمستان. گرم‌ كردن‌ آب‌ و چنگ‌ زدن‌ لباس ها در تشت‌ لباسشويي‌ و بعد آب‌ كشيدن‌ لباس هاي‌ شسته‌ شده، ماجراهايي‌ داشت. خشك‌ كردن‌ لباس هايي‌ هم‌ كه‌ روي‌ بند رخت‌ چند روز يخ‌ مي‌زدند، ماجراي‌ ديگري‌ بود. تا مادرم‌ مشغول‌ شستن‌ لباس‌ مي‌شد، من‌ خودم‌ را كنار بساط‌ شستن‌ لباس‌ مي‌رساندم. آستينم‌ را بالا مي‌زدم‌ و در كنار مادر مشغول‌ چنگ‌ زدن‌ لباس ها مي‌شدم‌ تا صداي‌ مادر بلند شود و زمزمه‌ كند:

ديد موسي‌ يك‌ شباني‌ را به‌ راه‌
كو همي‌ گفت‌ اي‌ خدا و اي‌ اِله‌
تو كجايي‌ تا شوم‌ من‌ چاكرت‌
چارقت‌ دوزم، كنم‌ شانه‌ سرت.

وقتي‌ هم‌ شستن‌ لباس ها يعني‌ وقتي‌ حدود صبح‌ زود تا ظهر تمام‌ مي‌شد، لباس هاي‌ شسته‌ شده‌ را توي‌ سطل‌ و تشتي‌ مي‌ريختيم‌ و روي‌ سر مي‌گذاشتيم‌ تا به‌ خانه‌اي‌ برسيم‌ كه‌ چشمهِ‌ آبي‌ داشته‌ باشد و لباس ها را آب‌ بكشيم.
معمولاً چشمه‌ها در زيرزمين‌ قرار داشتند، ده بيست‌ پله‌ از كف‌ حياط‌ پايين‌تر. برق‌ كه‌ نبود، جايي‌ تاريك‌ بود و ساكت. تنها زمزمهِ‌ آب‌ چشمه‌ به‌ گوش‌ مي‌رسيد. چه‌ جايي‌ بهتر از آن‌ براي‌ زمزمه‌ مثنوي. ترس‌ از نامحرمي‌ كه‌ صدا را هم‌ بشنود در كار نبود.
از جالب‌ترين‌ سرگرمي‌هاي‌ گروهي‌ آن‌ روزگار دعواي‌ محله‌ به‌ محله‌ بچه‌ها بود در خارج‌ از مدرسه‌ و مشاعره‌ در داخل‌ مدرسه. من‌ در هر دو فعاليت‌ گروهي‌ آن‌ روزگار فعال‌ بودم.
شاهِ محله‌ خودمان‌ مي‌شدم‌ و به‌ بچه‌هاي‌ محله‌ ديگر حمله‌ مي‌كرديم. كتك‌ مي‌خورديم‌ و مي‌زديم‌ و بعد رفيق‌ مي‌شديم‌ تا بهانهِ‌ ديگري‌ براي‌ دعوا پيش‌ آيد. در مدرسه‌ هم‌ يكي‌ از پاهاي‌ اصلي‌ مشاعره‌ بودم. حافظ‌ كهنه‌اي‌ در خانهِ‌ خاله‌ام‌ بود. به‌ هر بهانه‌اي‌ به‌ خانهِ‌ خاله‌ مي‌رفتم‌ تا حافظ‌ آنها را به‌ دست‌ بگيرم‌ و چند بيتي‌ حفظ‌ كنم. وقتي‌ به‌ من‌ گفته‌ شد كه‌ شاعرم، دیگركم‌ نمي‌آوردم، هر جا بيتي‌ مي‌خواستند كه‌ حفظ‌ نبودم، في‌البداهه‌ بيتي‌ بي‌معني‌ يا با معني‌ از خوم‌ سر هم‌ مي‌كردم‌ و تحويل‌ مي‌دادم.

پس‌ از گذراندن‌ شش‌ سال‌ ابتدايي‌ وارد دبيرستان‌ شدم. سه‌ سال‌ نخست‌ دبيرستان‌ را در دبيرستان‌ ابن‌سينا گذراندم. كتابخانه‌ خوبي‌ داشت، اما به‌ سختي‌ مي‌توانستم‌ از آنجا كتاب‌ بگيرم. خيلي‌ از كتاب هاي‌ آنجا را خواندم. كمبودها را هم‌ با كرايه‌ كردن‌ كتاب‌ و مطالعه‌ سريع‌ آنها جبران‌ مي‌كردم. شبي‌ يك‌ ريال‌ كرايه‌ كتاب‌ مي‌دادم. خلاصهِ‌ كتاب ها را از بچه‌هاي‌ اهل‌ كتاب‌ مي‌شنيدم‌ تا كرايه‌ كمتري‌ بپردازم.
سه‌ سال‌ دوم‌ دبيرستان‌ را در دبيرستان‌ اميركبير گذراندم‌ كه‌ رشته‌ ادبي‌ داشت‌ و كتابخانه‌ نداشت. به‌ هزار در و دروازه‌ زدم‌ تا اتاقي‌ از اتاق هاي‌ دبيرستان‌ را كتابخانه‌ كنم‌ و كتابخانه‌اي‌ در آن‌ مدرسه‌ راه‌ بيندازم. دبير فلسفه‌ ما آقاي‌ اكرمي‌ بود كه‌ پس‌ از انقلاب‌ وزير آموزش‌ و پرورش‌ شد ،او كمك‌ زيادي‌ براي‌ راه‌اندازي‌ آن‌ كتابخانه‌ كرد. خودش هم‌ كتابخانه‌اي‌ در بالاخانهِ‌ مسجد ميرزاتقي‌ همدان‌ راه‌ انداخته‌ بودند به‌ نام كتابخانهِ‌ خرد. آنجا هم‌ پاتوق‌ من‌ شده‌ بود. بيشتر كتاب هايش‌ مذهبي‌ بود و جلسه‌هاي‌ هفتگي‌ مذهبي‌ هم‌ داشت.
قرآن‌ خواندن‌ را از زمزمه‌هاي‌ مادربزرگم‌ كه‌ مكتب‌دار بودند و به‌ دختربچه‌ها قرآن‌ خواني‌ مي‌آموختند، شروع‌ كردم. ايشان‌ هفته‌اي‌ يك‌ بار كوله‌ باري‌ از نان‌ و گوشت‌ و نخود و... را به‌ دوش‌ من‌ بار مي‌كردند تا به‌ خانه‌هاي‌ افراد مستمندي‌ كه‌ مي‌شناختند، برسانيم. با هم‌ وارد خانه‌ آنها مي‌شديم. چايي‌ مي‌خورديم‌ و گپ‌ مي‌زديم. چپقي‌ چاق‌ مي‌كردند و سهميه‌ آن‌ خانه‌ را از محموله‌ برمي‌داشتند و مي‌دادند و بعد خداحافظي‌ مي‌كرديم. چپق‌ كشيدن‌ را هم‌ از مادربزرگم‌ آموختم.
بعد از آن‌ در جلسات‌ هفتگي‌ قرائت‌ قرآن‌ شركت‌ مي‌كردم.

در دبيرستان‌ به‌ تشويق‌ پدرم، مدتي‌ دروس‌ حوزوي‌ مي‌خواندم. سه‌ معلم‌ داشتم‌ كه‌ بهترين‌ آن‌ها طلبه‌اي‌ بود افغاني. چرا كه‌ علاوه‌ بر علوم‌ عربي، ادبيات‌ فارسي‌ هم‌ مي‌دانست‌ و گهگاه‌ شعري‌ مي‌خواند و تفسير مي‌كرد.مقدمات را نزد او می خواندم اما در آن‌ روزگار چيززیادی نمي‌ فهميدم. در سال هاي‌ آخر دبيرستان‌ به‌ موسيقي‌ هم‌ روي‌ آوردم. همين طور به‌ نقاشي. در نقاشي‌ كاري‌ از پيش‌ نبردم، اما در موسيقي‌ تا آنجا جلو رفتم‌ كه‌ در مراسم‌ مدرسه‌ سنتور بزنم. اين‌ كار را هم‌ در دانشگاه‌ پي‌ نگرفتم.
سال‌ 1349 براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ به‌ تهران‌ آمدم‌ و در رشته‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ مشغول‌ تحصيل‌ شدم. دوره فوق لیسانس ادبیات تطبیقی را هم شروع کردم و ادامه ندادم. سال 1369 که کمی تا قسمتی بیکار بودم فوق لیسانس اذبیات را در دانشگاه آزاد پی گرفتم وبعدهم تاجیکان درمراسم هزاره فردوسی به یک دکترای افتخاری پژوهش ادبی مهمانم کردند که "مزایای قانونی" نداشت.بعد ها هم ، که به دریافت درجۀ یک هنری (دکتری) نایل آمدم، زمان استفاده از مزایای قانونی را از دست داده بودم.

حضور در تهران‌ فرصتي‌ بود براي‌ آشنايي‌ با دكتر علي‌ شريعتي، استاد مرتضي‌ مطهري‌ و دكتر بهشتي.
رفت‌ و آمد به‌ جلسه‌هاي‌ درس‌ اين‌ بزرگواران‌ و شركت‌ در محافل‌ و مجالس‌ ادبي‌ و هنري‌ آن‌ روزگار، باعث‌ شد كه‌ خوشه‌هاي‌ ارزشمندي‌ از خرمن‌ آگاهان‌ و آگاهي‌هاي‌ ديرياب‌ بيندوزم.
اولين‌ نوشته‌ام، زماني‌ چاپ‌ شد كه‌ دانش‌آموز دبيرستان‌ بودم. آن‌ هم‌ در يك‌ مجلّه‌ محلّي‌ و نه‌ اثري‌ كه‌ براي‌ بچه‌ها نوشته‌ شده‌ باشد. در دوره‌ دانشجويي‌ قصه‌ها و شعرهاي‌ بسياري‌ نوشتم‌ و چاپ‌ كردم. همه‌ براي‌ بزرگسالان، اما در اواخر دورهِ‌ دانشجويي‌ بود كه‌ “ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان” را شناختم‌ و تصميم‌ گرفتم‌ سالك‌ و ره‌پوي‌ اين‌ راه‌ باشم. روانشناسي‌ خواندم؛ ساده‌نويسي‌ كار كردم؛ كتاب‌هاي‌ بچه‌ها را ورق‌ زدم؛ معلم‌ بچه‌ها شدم؛ چند جا درس‌ دادم؛ اول‌ نمایشنامه وقصه‌ نوشتم:" سربداران‌" و" خاله‌ خودپسند " و بعد شعر سرودم.
امروزه‌ بیش از33 سال‌ است‌ كه‌ بدون‌ وقفه‌ براي‌ بچه‌ها كار مي‌كنم. هر شغلي‌ را هم‌ كه‌ پذيرفته‌ام، به‌ ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ ربط‌ داشته‌ است:

- مديربرنامه‌ كودك‌ سيما
- مدير مركز نشريات ‌كانون ‌پرورش ‌فكری ‌كودكان ‌و نوجوانان‌
- سردبير نشريه‌ پويه‌
- مدير مسئول ‌مجله‌های‌ رشد
- سردبير رشد دانش‌آموز
- سردبيرسروش‌كودكان‌
- سردبیری چند مجلۀ دیگر از جمله : شهرزاد قصه گو
- دبیری چندین جشنواره وهمایش ادبیات کودک،
- دبیری پنج سمینار ادبیات کودکان و نوجوانان،
- راه اندازی نخستین سایت اینترنتی ویژۀ کودکان ونوجوانان به نام "دوستانه"
- دبیری چهار سالۀ جشنواره بین المللی تاتر کودکان،
- داوری بسیاری از جشنواره های سینمای کودک ،مسابقه ها و سالانه های کتاب کودکان ونوجوانان، تاتربچه ها
- ،شرکت و عضویت در سمینارها و مجامع جهانی ادبیات و هنر کودکان ،
- تدریس درس قصه گویی درس ادبیات کودکان و...در دانشگاه ها و کلاس های آزاد....
حتي‌ سه‌ سالی‌ كه‌ اشتباه‌ كردم‌ و مدير كل‌ دفتر فعاليت ها و مجامع‌ فرهنگي‌ شدم، شرح‌ وظيفهِ‌ دفتر را عوض‌ كردم‌ و به‌ انتقال‌ ادبيات‌ برگزيدهِ‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ ايران‌ به‌ زبان هاي‌ ديگر كمر بستم. عضو هيأ‌ت‌هاي‌ داوري‌ كتاب‌ سال، جشنواره‌هاي‌ كتاب‌ و مطبوعات‌ كودكان، جشنواره‌هاي‌ بين‌المللي‌ فيلم‌ كودكان، عضو شوراي‌ موسيقي‌ كودكان‌ و... بوده‌ام.
كارهاي‌ اجرايي‌ بسيار را پذيرفته‌ام‌ كه‌ ظاهراً مرا از توجه‌ به‌ نوشتن‌ و سرودن‌ بازداشته‌اند. دوستانم‌ هميشه‌ اين‌ موضوع‌ را به‌ من‌ تذكر داده‌اند، اما از پذيرش‌ آن‌ همه‌ كار اجرايي‌ توان فرسا وتعامل با مديراني‌ كه‌ نوعاً هم‌ اهل‌ هنر و فرهنگ‌ نبوده‌اند، پشيمان‌ نيستم، چرا كه‌ تمام‌ كارهاي‌ اجرايي‌ من‌ هم‌ در مسير اعتبار بخشي‌ به‌ ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ و فهماندن‌ اهميت‌ بچه‌ها بوده‌ است.

تلاش‌ زيادي‌ كرده‌ام‌ تا راه‌ براي‌ آنهايي‌ كه‌ واقعاً دلسوخته‌ بچه‌ها هستند و كمربسته‌اند تا به‌ شعر و قصه‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ بپردازند، هموار شود. جلسات‌ زيادي‌ براي‌ آموزش‌ شعر و قصه‌ به‌ جوانان‌ با استعداد داير كرده‌ام‌ و جلسات‌ نقد قصه‌ و شعر بسياري‌ را به‌ وجود آورده‌ام. مدیریت تولید يك‌ بستۀ آموزشي‌ بزرگ‌ برای خردسالن را هم به عهده داشته ام که حالا متاسفانه در پستوی کارناشناسی انتشارات مدرسه خاک می خورد (این بسته ازبا کمک 52نفر از هنرمندان براي‌ كودكان‌ شش‌ ساله‌ ودر هفت جعبه در مدت چهار سال فراهم آمده است. جعبه نخست آن شامل کتاب راهنما ، کتاب شعر وقصه مرجع ، نوار ترانه ، پازل ، لوحه ها و تصاویر،نوار قصه گویی ، کتاب کار و...با عنوان "زمین و آنچه در آن است " منتشر شده وبقیه..) خوشحالم‌ كه‌ اجرايي‌ترين‌ كارهايم‌ هم‌ در مسير رسميت‌ يافتن‌ و موردتوجه‌ قرار گرفتن‌ ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ بوده‌ است. شايد براي‌ جبران‌ اوقاتي‌ كه‌ در كارهاي‌ اجرايي‌ صرف‌ كرده‌ام، و شايد به‌ خاطر اين‌ كه‌ نمي‌دانم‌ تا كي‌ توانِ نوشتن‌ دارم، به‌ دو مهم‌ توجه‌ بسيار داشته‌ام. يكي‌ زياد مطالعه‌ كردن‌ و زياد نوشتن‌ (اما نه چاپ کرذن همۀ نوشته ها ) و يكي‌ هم‌ به‌ بهره‌گيري‌ بيش‌ از حد انتظار از وقت. براي‌ ياد گرفتن‌ حرص‌ مي‌زنم‌ و براي‌ خرج‌ كردن‌ وقت‌ بسيار خسيس‌ هستم.
در سال‌ 57 ازدواج‌ كرده‌ام‌ و سه‌ دختر دارم‌ به‌ نام هاي‌ مونس‌ و متين‌ و مرضيه. همسر و فرزندانم، همه‌ اهل‌ كتاب‌ و مطالعه‌اند و پذيرفته‌اند كه‌ از پدري‌ اين‌ چنين‌ بايد كم‌ توقع‌ داشته‌ باشند و زياد ياريش‌ كنند. همت‌ و تحمل‌ آنها -به ویژه همسرم - در بالا بردن‌ توان‌ و كارآيي‌ من‌ بي‌ترديد ستودني‌ است. حال‌ و روزم‌ بد نيست. خدا را شكر، آب‌ و ناني‌ دارم‌ و سايباني‌ و مهمتر از همه‌ روح‌ معتدلي‌ كه‌ در سخت‌ترين‌ لحظه‌هاي‌ زندگي‌ هم‌ آرامشم‌ مي‌دهد.
هم‌ اكنون‌ كاري‌ ندارم‌ جز نوشتن‌ و سرودن. سرکی هم به دنیای وب کشیدهام و می کشم .نخستين‌ كتابخانه‌هاي‌ الكترونيك‌ كودكانه‌ را هم‌ 12 سال‌ پيش‌ راه‌ انداخته‌ام‌ به‌ نام‌ “دوستانه” پس از آن "تافردا" را تدارک دیدم وحالا درگیر بخش دیجیتال کتابخانه کودکان کتابخانه ملی هستم . قصد دارم‌ گزيدهِ‌ آثار تأ‌ليفي‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ را در اين‌ تارنماي‌ بين‌المللي‌ وارد كنم‌ تا هم‌ بچه‌هاي‌ ايراني‌ ايران، هم بچه‌هاي‌ ايراني‌ خارج‌ ايران‌ بتوانند از طريق‌ رايانه‌ به‌ كتابهاي‌ خودشان‌ دسترسي‌ پيدا كنند.
تاكنون‌ 158 عنوان‌ كتاب‌ از مجموعه‌ شعرها، قصه‌ها و ترجمه‌هاي‌ من‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است. شمارگان کتاب هایم دارد به هفت میلیون نسخه می رسد. این کتابها تا کنون بیش از هفتاد جایزه و دیپلم افتخار را نصیبم کرده اند - از آن جمله دوبار جایزه کتاب سال را- تعدادی از کتابهایم به دوازده زبان دیگر ترجمه شده اند: مثلا "بازی با انگشتها" به زبان سوئدی ، "دوتا عروس دوتا داماد" به ترکمنی ، "اسم من علی اصغر است " به عربی ،ا نگلیسی و هندی ،سه کتاب " نمازی دیگر وسکه های پیروزی و آخرین سخن "به اردو و عربی و ترکی،"سفر فرشته ها"به روسی و تاجیکی ،"انتظار را در کوه ودرخت و چشمه می بینم " به عربی ، انگلیسی ،"سه قدم دور ت شد ا مادر " به چینی ، دو کتاب "زندانی شب و گرگ خرگوش" به انگلیسی و کره ای ،چهار کتاب "قد قد هر روزت چی شد و همه ناز وچهار برادران و الیاس و گل پری غنچه پری " به کره ای .کتاب "قصه د ولاکپشت تنها "ی من نیز که در ایران از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجونان منتشر شده در سال 2008 به ایتالیایی ترجمه شد و ترجمه آن جایزه کتاب سال آنجا را نصیب من و ناشرش (سرندیپیتی ) کرد .

خدا را شكر كه‌ كار دلم‌ و كار گِلم‌ يكي‌ است.چهارده‌ اثر ديگر زير چاپ‌ دارم. مهمترين‌ آن‌ها ده جلدی "ترانه های نیایش‌ ” است‌ براي‌ بچه‌هاي‌ كلاس‌ چهار تا هفت ساله سروده ام و “ترجمه قران مجید” براي‌ بچه‌هاي‌ دورهِ‌ راهنمايي‌ که دو جزئش منتشر شده و سه مجموعه‌ شعر تازه وچند ترجمه.
سعی می کنم پنج‌ ساعت‌ بيشتر نخوابم. يكي‌ دو ساعت‌ هم‌ به‌ كارهاي‌ روزمره‌ مي‌گذرد. و پانزده‌ ساعت‌ هم‌ كار مي‌كنم. وقتم‌ خيلي‌ كم‌ است. مي‌دانم‌ كه‌ هر كسي‌ چند روزه‌ نوبت‌ اوست. دلم‌ مي‌خواهد ترجمه قرآن‌ براي‌ نوجوانان‌ راتمام‌ كنم بعد بمیرم. آرزويم‌ اين‌ است‌ كه‌ بچه‌هاي‌ ايراني‌ بيشتر بخوانند تا “شاد” و "خلاق"باشند، روي پاي‌ خودشان‌ بايستند و “مستقل” بينديشند و زندگي‌ كنند، و “به‌ ديگران‌ و تفكرشان‌ احترام‌ بگذارند.” دعا كنيد كه‌ موفق‌ شوم.