تو که از خیالم میگذری نفسم بند می آید ... حتی وقتی تورا در خواب میبینم لکنت زبان میگیرم ...  عبورت در خیالم هم که باشد چشمانم بارانی میشود و ضربان قلبم را در کنار گوشم احساس میکنم ....... حتی به نامت که فکر میکنم پاهایم سست میشود و بدنم کرخت میگردد و دستانم به لرزه می افتد و قدرت گفتن دوستت دارم را نیز ار دست میدهم زیرا زبانم لکنت میگیرد و لبهایم خشک میشود ... حتی خیال لمس دستانت  دستهایم را به رعشه می اندازد و چشمانم را تیره میکند و مردمک آن تنگ میشود و ناخود آگاه به سمت آسمان نگاه میکنم تا چشمانم با باران خود آبرویم را نبرد و اسرار درونم را آشکار نکند ... زبان میتواند در دوست داشتن دروغ بگوید اما قرمزی صورتم را چگونه پنهان کنم؟ و لرزیدن لبهایم را به هنگام تکلم و نفس نفس زدنهایم را به هنکام تماشای تو و دست بر کمر گذاشتن و خم شدن چون هلال ماهی که از آسمان معشوق خود را در آن سوی زمین می بیند و تنها میتواند نور آن را منعکس کند ... دقیقا مثل همین نوری که در رخسار من میبینی و به زردی میزند مثل خورشید در حال غروب که وقتی معشوقش زمین به او پشت میکند رخسار او زرد میگردد و هاله ی سرخ غم بر چهره ی او مینشیند ... حالا منم و زردی منم و رعشه منم و لکنت منم و هلال بودن منم و تو و اعتبار لبهایی که به شرم نگاهم میگوید دوستت دارم ... از من بپذیر ... از من می پذیری؟

تو سکوت میکنی و من سکوت میکنم و ما سکوت میکنیم .... من حرف نمیزنم و تو هم حرفی نمیزنی ... این از قربت است یا از غربت؟ درو شده ایم یا نزدیک؟ من که تورا همین کنار حس میکنم درست نشسته بر کنج قلبم ... باور نداری از نفسهایت بپرس ... تو خاموشی و من خاموشم و ما خاموشیم ... در رنگین کمان نگاهت هفت رنگ عشق موجود است ... محو میشم وقتی که در خیالم به تو میاندیشم ...و غرق میشوم وقتی در افکارم در دریای مهر تو شنا میکنم ... تو که شهپر شکسته ی جبرییل را با نگاهت درمان میکنی پس چرا دستی به عنوان مرهم بر روی بالهای زخمی من نمیکشی؟ دلت التماس میخواهد ؟ این کار که آسان است ... جان بخواه تا ببینی تقدیمت میکنم... اگرچه این کارهم سخت است ... نه چون مردن در زیر قدمهای تو کاری سخت و مشکل و صعب باشد بلکه خیال اینکه وقتی مردم نمیتوانم دوباره جانم را فداییت کنم آزار میدهد... باورت میشود کاش میشد هزاران بار ذبیح مهر تو باشم و قربانی حضورت ... چرا هرچه دستانم را دراز میکنم به نزدیکی دستانت نیز نمی رسد؟ خوب لابد نباید نفس بکشم چون وقتی از دیوار مهربانی بالا میروم تنفسهایم سینه ام را بالا می آورد و مرا از این دیوار کمی جدا میکند و امان از جدایی حتی به قیمت نفس کشیدن.... تو حرف نمیزنی و من حرف نمیزنم و ما حرف نمیزنیم... نکند خدای ناکرده این حرف نزدنهایی که در پشتش یک دنیا ناگفته تلنبار میشود سیلی بشود و مرا ببرد و غریق این عشق باشم؟ مهم نیست نباشم مهم این است که قدمهای تو استوار باشد و لبهایت خندان و چشمانت سراسر غرق سرور و شادی ... امروز فرشتگان را از روبرو زیارت کردم ... این کلمه را به من گفتند که خوش به سعادتت بخاطر اینکه دل در گرو چنین خداوندی بستی ... منهم به خودم شادباش میگویم و برای داشتن چنین الهه ی زمینی به خویشتن خویشم تهنیت میگویم... تو نمیخواهی به من مبارکباد بگویی؟