بریا

اسمان بی مهتاب

سایه هاچون کابوس

حلقه ای بروانه

دورنورفانوس

یک شب تابستان

یک شب جادویی

توی باغی بودم

درکنارجویی

موج می زددرمن

بوی زردالوها

عطرشان جادوکرد

ناگهان روحم را

یک نسیم شبگرد

روح من رابوسید

دست دردستش داد

رفت واورادزدید

مرغ شبخوان شعری

خواندوقلبم رابرد

بانوک اوازش

توت قلبم راخورد

لحظه ای من ماندم

باتنی خسته وسرد

اب جوی این راهم

بردودرخودگم کرد

من نبودم دیگر                                 

باغ ماندوکابوس

داشت سوسومی زد

شعله ان فانوس.