بریا

مثل خورشیدی درخشید

روبه رویم نرگسی زرد

بانگاه گرم چشمش

دردلم اتش به باکرد

بلکهایش حالتی داشت

نرم چون بروانه ای زرد

هرنگاه اودلم را

چون اناری دانه می کرد

لحظه ای احساس کردم

سنگ هستم روبه رویش

غرق بودم مثل ماهی

درمیان موج بویش

روح من مانندنسیمی

رفت وبااوروبه روشد

تاب خوردورفت بالا

گیج گیج ازرنگ وبوشد

عاقبت ان نرگس زرد

روح من راباخودش برد

دسته ای بروانه اما

توی چشم تاب می خورد.