بریا

روزی روزگاری شبی ازشبهاخرس نگاهی به اسمان انداخت وفکرکردکاش می توانست برای روزتولدماه هدیه ای به اوبدهد.

امانمی دانست روزتولدماه کی است وماه دلش چه می خواهد.این بودکه ازدرخت بلندی بالارفت تاباماه حرف بزند.

ازان بالادادزدسلام ماه قشنگ!اماماه جواب نداد.

خرس باخودش گفت:شایدمن خیلی ازماه دورم وصدایم به گوش ماه نمی رسد.

خرس سوارقایق شدورفت به ان طرف رود.وازجنگل ان طرف رودگذشت.

رفت ورفت تابه کوه رسید.ازکوه بالارفت ورسیدبه قله کوه.

باخودش گفت:خب حالامن نزدیک ماهم.ان وقت دادزد :سلام!

صدایش درکوه بیچیدوبرگشت سلام خرس که فکرمی کردماه دارد بااوراستی راستی حرف می زندبدوبدورفت درخانه قلکش راوارونه کردوچندتاسکه ازداخل ان ریخت.

وباان چندتاسکه برای ماه یک کلاه خریدورفت بالای کوه وگفت:تولدت مبارک وصدابرگشت وماه گفت:تولدت مبارک.