12 سال از زندگيتو روى صندلياى چوبى ميگذرونى !


با يه سرى همسن و سال خودت آشنا ميشى و بعد يه مدت همه ى زندگيت 



ميشن وهمه ى زندگيتو براشون ميگى!



اما تا مياى به خودت بياى و درست به اطرافت نگاه كنى تموم شده و بايد با 


همهخاطراتت تنهاشون بذارى ...



اون لحظه چه حالى بهت دست ميده ؟؟؟


لحظه ى سختيه ...


حس ميكنم قراره يه سرى چيزا و يه سرى افراد رو كه با كلى تلاش بدست 


آوردم


ناگهانى و يه جا از دست بدم.


نميدونم آخرين لحظه چكار بايد بكنم ...


نميدونم بغض كنم و تا جايى كه ميشه خودمو سفت بگيرم يا اشكامو روانه 


كنم؟؟؟


دلم واسه همه كس و همه چيز تنگ ميشه ...


دلم واسه همه ى لحظه هاى خوب و بدى كه با دوستام در كنار هم ساختيم 


تنگ ميشه


واسه خنده ها و گريه ها ...


امتحاناى راحت و سخت ...


واسه لحظه هايى كه ثانيه ها آروم آروم ميرفتن و انتظار اومدن زنگ تفريح


ديوونم ميكرد ...


روزايى كه با بچه هاى كلاس واسه لغو يه امتحان متحد ميشديم ...


وقتايى كه از دست معلما عصبانى ميشدم ...


صف هايى كه توی حياط مدرسه ميبستيم ...


همه و همه لحظه هايى رو واسم خلق كرد كه حالا جدا شدن ازشون برام تا


حدودى غيرممكنه ...


2 شنبه ى اين هفته آخرين روزيه كه روى صندلى مدرسه ميشينم.... 


آخرين لحظاتيه كه ميتونم حياط مدرسه رو وجب كنم و ...


اميدوارم بتونم راحت با اين موضوع كنار بيام !که نمیتونمم!